|
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام. هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد. تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید
چشمای گريون؛دستای خسته...دوری چشمات منوشکسته...يه عمرچشمات,چشمای سيات...زنجيردلت دستامو بسته |
بگذار اين بغض نيم خيز ، فرو بنشيند تا بتوانم حرف بزنم... حرف ها دارم! گم ميشوم گاهی،بين چيزهای که وجود دارند و روياهايی که میخواهم وجود داشته باشند و تضادی در میگيرد و می چرخم و می چرخد و چشم گشوده ، رويا و واقعيت را نمیدانم. گاهی بايد آنکه حقيقی ست صدايت بزند ، تا حقيقی بشوی می نویسم د-ی-د-ا-ر...تو اگر بامن و دلتنگ منی ؛ یک به یک فاصله ها رو بردار |
خسته ام از این زمونه... روح من شده ویرونه... میخوام از همه جداشم... دل به دریاها رها شم... نمیتونم اینجا بمونم... باید برم تنهابمونم... خسته ام از این زمونه... دل من تنها می مونه... تنهایی شده مرام... قلب سنگ این زمونه... آه از این زمونه پیر... کرده قلب من رو دلگیر... نمیتونم اینجا بمونم... … باید برم تنها بمونم عشقی که گم شد ورفت.اسیر حرف مردم شد و رفت |
درتنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
دربي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
درحال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سردوتلخت گريه كردم
در حين دويدن دركوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه
به ياد لحظه هايي كه بودي واكنون نيستي ايستادم وآرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم.....
به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت
اشك هايم را قرباني كردم میدونی که میمیرم اگه نباشی |
یکی داشت ، یکی نداشت اونی که داشت تو بودی ، اونی که تو رو نداشت من بودم یکی خواست ، یکی نخواست اونی که خواست تو بودی ، اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم یکی آورد ، یکی نیاورد اونی که آورد تو بودی ، اونی که به جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم... یکی بود ، یکی نبود اونی که بود تو بودی ، اونی که دل به تو باخت من بودم یکی گفت ، یکی نگفت اونی که گفت تو بودی ، اونی که دوست دارم رو به جز تو به هیچ کس نگفت من بودم....
خوش است اندوه تنهایی کشیدن...اگر باشد امید باز دیدن |
دو دستم ساقه سبز دعایت گـل اشـکم نثـار خاک پایـت
دلم در شاخه یاد تو پیچیـد چو نیلوفر شکفتـم در هوایت
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم زدیده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی نیستان را به آتش می کشانم
به یادت ای چـراغ روشـن مـن ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل یادت شکوفاست گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن
همه شب خواب بینم خواب دیدار دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار
تو خورشیدی و من شبنم چه سازم نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
سـری داریـم و سـودای غـم تـو پـری داریـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر دلـی داریـم و دریــای غم تـو عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي. |
امروز هم گذشت بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی بی آنکه بدانم چرا زنده ام بی آنکه عقل مرا یاری دهد امروز هم گذشت با تمامی ناامیدیهایش با تمامی چراهای بی دلیل با تمامی غصه های نابجا امروز هم گذشت و من هنوز چیزی از زندگی نمیخواهم و من هنوز چشمانم به در خیره مانده و من هنوز بوی تعفن نگرفته ام امروز هم گذشت مثل دیروز که ناتمام گذشت مثل فردا که همانند امروز میگذرد مثل تمام تاریخ امروز هم گذشت...
تهيه شده توسط
جدایی
در تاريخ
يكشنبه ۲۴ آبان ۸۸ ساعت ۰۹:۰۱ |
نظرات (7)
|