تبلیغات شما در اینجا
X
تقديم به عزيزترازجانم

سرويس فتوبلاگ فارسی

صفحه اصلی   -   گالری عکس   -   تماس با نویسنده

 


    تقديم به عزيزترازجانم

  به یاد آرزوهایی که میمیرند،سكوتي سركنيم سنگين تر از فرياد



آرشيو موضوعي



آرشیو ماهانه


آبان 1388
مهر 1388
شهريور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دي 1387
آذر 1387
آبان 1387
فروردين 1387



پيوند ها
همراز
69825
ashegane20007
جوک و smsعاشقانه(مجید)
روياي باراني(ليلا)(بای بای شده)
رنگين كمان(افسانه)
غریب(امید)
تنهایی(اصغر)
نشان لیاقت عشق(عسل)
اشک(آرزو)
i4youu
آواي عشق(حامد)
غريب(شيوا)
عشق پاک(مریم)
دچار یعنی عشق(سکوت)
×عکس و خبرهای داغ× (لیلا)
عشق فقط خدا(طیبه)
دو دلبر(چشمک)







خروجی RSS


تنهایی تنها مونسم شد


 

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم

به عشق گفتم:تا تو رو دارم، تنها نیستم.منو تنها گذاشت  و رفت...

به احساس گفتم:تا تو رو دارم، تنها نیستم.تنهام گذاشت و  رفت...

به وفا گفتم:تا تو رو دارم،تنها نیستم.اونم منو تنها گذاشت  و رفت...

ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تو رو دارم،تنها نیستم.موندوهمدم و مونسم شد...


نظر یادتون نره هااااااااااااااااااااااااااااا




تهيه شده توسط جدایی در تاريخ سه شنبه ۲۸ مهر ۸۸ ساعت ۰۷:۳۳ | نظرات (2)

اومد اما زود رفت


 

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطور نوشت:

هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطره هاست

زندگی چیست ؟

 اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟

اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟

 اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟

اگر زندگی است چرا می میریم ؟

اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟

 اگه عشق نیست چرا عاشقیم...

 

‹‹دکتر شریعتی››

یه حقیقت
یه حکایت
یه ترانه واسه گفتن جراحت
یه بهانه واسه خوندن
یا یه خواهش واسه خوندن
یه بهاربود یه الهه
شایدم عشق وتمناوگلایه
یه امید بود یه نصیحت
شایدم   یه حسرت پرازشکایت
یه عبادتی برام بود
مثل گریه تو چشام بود
شده بود خاتون شعرای قشنگم
شده بود یه آرزو برای تنهایی شب های بی رنگم
وقتی اومد تو وجودم
شده بود برام یه رویا
شده بود شاهزاده ای با اسب بالدار سپیدش
که می اومد از تو قعر آسمونا
روزی که از توی بی راهه ها اومد
آسمون چشمای من بارونی بود
وقتی که برام می خندید
تموم دنیا برام چه دیدنی بود
وقتی حرف می زد با صداش زنده شدم
انگار ازعمق سیاه چال عذاب
من با حرفهای قشنگش دوباره زنده شدم


لطفا بگین این انصافه؟اگه شما جای من بودین و این شرایط رو داشتین خدا وکیلی چیکار می کردین؟

شما رو جون اونی که دوسش دارین یاواستون عزیزه؛

رفته و تنهام گذاشته.رفت و منو با یه دنیا پراز درد و تنهایی ,غم و کوله باری از خاطره والبته سیلی از اشک تنها گذاشت.


تهيه شده توسط جدایی در تاريخ سه شنبه ۲۸ مهر ۸۸ ساعت ۰۷:۲۲ | نظرات (1)

خدایاااااااااااااااااا


 

چهره ام را توي اين آيينه ها گم كردم

 

پي معراجي به آفاق دلم ميگردم

 

سيرتم در رخ هر آينه اي تكراريست

 

كارم از كينه گذشته درد من بيزاريست

 

اين رخ مچاله ام در پي يك مرحم نيست

 

حتي از آيينه دوري كردم

 

 آيينه محرم نيست

اي كسي كه بدون تو زندگي را با همه ي

زيبايي هايش براي لحظه اي نه چندان

ناچيز هم نمي خواهم اي كسي كه زندگي

را در چشمان بهاريت معنا ميكنم

كاش ميدانستي اين قلب كوچك و عطش

زده ام چگونه با ديدارت بال وپري

براي رهايي مي يابم بدون تو

برگي در خران زندگيم.برگي خزان

ديده در بهار زندگي برگي زردو

خشكيده كه با تلنگري زندگي را

بدرودخواهد گفت ورفتنت مانند طوفان است

كه هرگز مرا بر روي شاخه باقي نخواهد

گذاشت پس با من بمان كه تو تنها روياي

سبز خزان ديدهام هستي

آیا این منم که یـــــــــک روزی مهربان بودن عاشـــــــق بودن را می پــــــرستیــــــــدم چشـــــــــم های غـــــــــم گرفته یک دل شیکــــــــــسته اما عاشــــــــق ومنتظـــــــر که بیایی  اما تو کــــــــجا زمن یادی می کـــــــــنی این چه حســــــــی اســــــــــــــت که در من ظهـــــــــور کرده خود را گــــــــم کرده ام چه کســــــــــی می گویـــــــــد این درد خویـــــــــــش را دلـــــــــــــم تنـــــــــــــگ اســـــــــــــــت دلـــــــــــــم تنـــــــــــــگ اســـــــــــــــت بــــــرای تو آیا می آیی آیا عاشــــــــــقم می شــــــــــوی؟؟؟؟؟؟؟ آیا آیا..........ذهـــــــــنم پـــــــر اســــــــــت از درد خویــــــــــش پـــــــــــس کی می شوی همــــــــــراه من تا به اوج بــــــــرسیم تا زنـــــــــــدگی کنیم به معنای واقعی ســـــــــرشار از احساسات عشــــــــــــق انسانیــــــــــــــت معرفت بـــــــــزرگی جوانمردی و ..............همیــــــــــن اســــــــــــت قصه تلــــــــــخ انتظار من دگـــــــــــر تــــاب نــــــــــدارم همه را ببنم اما تــــــــــو را

دلــــــــــــم تنـــــــــــــگ اســــــــــــــــت حضـــــــــــور تو را صــــــــــدا میزنـــــــــد وجود تو را میطــــــلبد

تـــــــــــــو میفهــــــــــــــمی منظــــــــــــورم

را احساسم را نســــــــــبت به خودت

شب یلدای من ، شب دوری من
شب غم و تنهلیی من
شب عشق ، شب ...ا

خداوندا ، تو می دانی چه تنهایم
تو می دانی سکوتم را چه فریادم
پر از عشقم ، پر از دردم
چه کنم که با دردم آرامی ندارم
این درد همان دردیست که درمان آن را طبیبان هم ندانند

خداوندا خداوندا ... ا
شب یلدای من پایان ندارد
رهایم کن از این صحرای دوری ...ا

شبي در گوشه اي تنها

شبي تنها و دور از تو

شبي دور از تو و تاريك

دوباره چشم بر پنجره دوختم

كه شايد تو بيايي و شب تاريك من را روشني بخشي...

لحظه هاي مرگبار انتظار

چشم هاي خسته و اميدوار

آفتاب سر زد و اما شب من صبح نشد

عشق تو در دل من ذره اي كمرنگ نشد

و هر شب مي نشينم ، شايد بيايي و

شب تار مرا نور اميد بخشي..

 

 عشق يعني هرچه بيني عکس يار عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

کسی حرف منو انگار نمی فهمه

مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه

کسی تنهاییم و از من نمی دزده

درد ما رو درو دیوار نمی فهمه

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه

 

 

نظر یادتون نره لطفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 




تهيه شده توسط جدایی در تاريخ يكشنبه ۱۹ مهر ۸۸ ساعت ۰۸:۳۸ | نظرات (3)

ازدل نرود هرآنکه ازدیده برفت


 

 از دل نرود هر آنکه از ديده برفت

 تا تو رفتي همه گفتند:

 از دل برود هر آنکه از ديده برفت!

... و در آن لحظه به نا باوري غصه ي من خنديدند

!... و کنون آه تو اي رفته سفر که دگر باز نخو ا هي گشت.

 کاش مي آمدي و مي ديدي که در اين کلبه خاموش

هنوز يادگار تو بجا ست .

کاش يک لحظه سرود شب اندوه مرا ميخواندي

 که چه ها بر من آزرده گذشت.

 کاش ميدانستي که در اين عرصه ي دنياي بزرگ

 چه غم آلوده جدائي هاست...

 وبداني که از دل نرود هر آنکه از ديده برفت...

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت

 

تابه کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

 

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

 

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

 

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

 

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار

دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است …

 

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه داد …

 

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد …

 

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

 

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده و اشکهایش را دیده ام …

 

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است …

 

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است …

 

دلم برای کسی تنگ است که تنهائیش تنهائی من است …

 

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرارم بود …

  

دلم برای کسی تنگ است که...........

باور کرده ام که دنیا چندان هم با وفا نیست

 

و بودن یا نبودن آنقدر ارزش ندارد

 

و امروز است که می دانم  من باشم یا نباشم

 

برای هیچ کس مهم نیست

 

پس ...

 

خدا حافظ همین حالا ...




تهيه شده توسط جدایی در تاريخ يكشنبه ۱۹ مهر ۸۸ ساعت ۰۸:۱۸ | نظرات (0)

زندگی و سفر


 

گمان  نمی کنم  این دست ها به هم برسند

    دو   دل   شکسته ی در  انزوا  به هم برسند

 

ضریح    و   نذر   رها  کن  ، بعید   می دانم

    دو   دست   دور   به  زور  دعا به هم برسند

 

کدام   دست   رسیده  به  دست دلخواهش

    که  دست های  پر از  زخم ما به هم برسند

 

شکوه  عشق  به  زیر   سؤال  خواهد رفت

    وگر نه  می شود آسان  دوتا  به هم برسند

 

فلک  نجیب  نشسته است وموذیانه به فکر

    که پیش چشم من آن دو چرا به هم برسند

 

نشانی    ده     بالا    به    یادمان    باشد

    مگر  دو  دور  در  آن  دورها  به  هم برسند

 

 

ای  پُر  از  عاطفه  در  قحط  محبت  با من

 کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

 

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا

درد  تنهایی  و  بی برگی  و غربت  با من

 

از   خروشانی    امواج   نگاهت  دیریست

باد  نگشوده  لبش  را  به  حکایت  با  من

 

خواستم  پر  بزنم  با  تو  به  معراج  خیال

آسمان  دور  شد از روی  حسادت  با من

 

بعد  از  این شور  غزلهای شکوفا  با   تو

بعد از  این مرثیه و غربت و حسرت با من

 

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

داغ  چشمان  تو  تا   روز  قیامت  با   من

نمی دانم چرا

هر وقت می روی سفر

زندگی من

کم می شود...**




تهيه شده توسط جدایی در تاريخ شنبه ۱۱ مهر ۸۸ ساعت ۰۷:۴۹ | نظرات (5)


آخرین عکس ها



[ 1 ] [ 2 ]   صفحه آخر >

اين فتوبلاگ با استفاده از سيستم رايگان وب فتو راه اندازي شده است